مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
341
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بود كه خادمان بر وى هجوم كردند و بازوان او را بسته ، به پيشگاه ملك حاضر آوردند . ابو صبر را ديد كه در پهلوى ملك نشسته و دربان كاروانسرا ايستاده است . دربان كاروانسرا از ابو قير پرسيد : مگر اين رفيق تو نيست كه درمهاى او را دزديده ، او را در حالت مرگ در حجرهء دربسته گذاشتى ؟ آنگاه از براى ملك ، كردار زشت ابو قير آشكار شد . ملك گفت او را در كوچهاى شهر بگردانند ، پس از آن در دريا اندازند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و چهلم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، آنگاه ابو صبر گفت : اى ملك ، شفاعت من قبول كن كه من ازو درگذشتم . ملك گفت : اگر تو ازو درگذشتى ، من ازو درنخواهم گذشت . پس او را گرفته ، در شهر بگردانيدند . پس از آن بخيك اندرش گذاشته ، در دريا افكندند . پس از آن ملك بابو صبر گفت : از من تمنا كن . ابو صبر جواب داد : تمناى من اينست كه مرا بسوى بلاد خويش بفرستى كه ديگر رغبت ماندن درين شهر ندارم . ملك ، عطيتهاى بىاندازه بر وى عطا فرمود و او را يكى كشتى بخشود . ابو صبر ، مالهاى خود بدان كشتى نهاده ، مملوكان خود را براندن كشتى بفرمود و كشتى همىراندند تا بساحل شهر اسكندريه رسيدند . چون بساحل آمدند ، مملوكى از مملوكان ابو صبر ، خيكى در آنجا افتاده يافت . بابو صبر گفت : اى خواجه ، در كنار دريا خيك بزرگ سنگينى ديدم كه دهان او بسته بود و نميدانم در او چيست ؟ ابو صبر سوى دريا رفته ، دهان خيك بگشود و ابو قير را در آن خيك ديدند كه موج ، او را بسوى اسكندريه انداخته بود . ابو صبر او را بيرون آورده ، بخاكش سپرد و از بهر او بقعهء ساخت و بر طبق بقعه ، اين ابيات بنبشت :